سبحانسبحان، تا این لحظه: 15 سال و 4 روز سن داره

هدیه آسمونی

دمپایی!

گل مامان علاقه زیادی به پوشیدن دمپایی بزرگترا داره!   لازم به توضیحه که حضرتعالی ظهرا با یه بادی تو خونه می گردی! اینم بالکن خونه مامان جون که توش حسابی آب بازی می کنی و هر روز که من می رم دنبالت لباسای خیستو می بینم! ...
16 تير 1392

خلاقیت در گریز از خانه!

بابا رفت بیرون و من یادم رفت درو قفل کنم. چند دقیقه بعد صدای درو شنیدم. تا رسیدم دیدم یه بسته پوشک که گذاشته بودم جلو در تا برات ببرم خونه مامان جون رو گذاشتی زیر پات تا بتونی درو باز کنی و بری دنبال بابا! ...
16 تير 1392

تلخ و شیرین

همه روزهای بزرگ شدن پسرم شیرین نیست! مثل این یکی دو روز که اتفاقای تلخ میفته! افتادن از پله و لیز خوردن توی حموم! دلم کباب شد وقتی دیدم پیشونی گلم کبود شده و درد می کنه. بمیرم الهی کلی گریه کرد و من فقط بغلش کرده بودم و نوازشش می کردم. حتی وقتی بهش شیر دادم هم داشت هق هق می کرد. اما اون گریه شوزناک خیلی زود تموم شد و نفش مامان معصومانه خوابید! امروز هم که برده بودمش حموم و از شوق آب بازی توی حموم دوید و باز لیز خورد و زد زیر گریه! البته آب بازیاشو کرده بود و داشتیم میومدیم بیرون! اما طفلی آخرش براش خوب تموم نشد.
13 بهمن 1391

هود همسایه!

دیروز ما رفته بودیم خونه مامان نرگس و بابا داریوش و تا شب هم اونجا بودیم. من و بابا هم چند ساعتی نبودیم. دیشب که می خواستن بخوابن صدای هود می اومده. فک می کنن صدای فن همسایه است که خاموش نکرده. کلی منتظر می مونن و بالاخره می بینن خبری از خاموش شدن این هود نیست! دوباره دقت می کنن می بینن انگار صدا نزدیکتر از خونه همسایه است و بالاخره بعد از جستجوهای کارشناسانه می بینن آقا سبحان مامانی جوجه گردون فرو روشن کرده و این صدا مال اونه! آخه از بس خونه خودمون روشن می کنه صداش برای من دیگه آشناست اما برای بقیه ...
1 بهمن 1391