هدیه آسمونی
هدیه آسمونی
177
تاريخ : سه شنبه 31 شهريور 1394 | نویسنده : مامان مریم

امروز سومین روز زندگی ما در آلمانه. یه شرایطی برامون پیش اومد که مجبور شدیم بیایم اینجا... کم کم خاطرات جدید و جالب زندگی در زیر آسمون آبی و شهر آروم نورنبرگ رو براتون می نویسم

امروز ما با هم به اولین مهد کودک نزدیک خونه رفتیم که البته گفتن جا ندارن. اما سبحان حدود یک ساعت بازی کرد و بعد یک ربع گفت من همینجا می مونم شما برو...




بازدید : 210 مرتبه | موضوع :
176
تاريخ : شنبه 29 شهريور 1393 | نویسنده : مامان مریم

دیروز جشنواره بادبادکها بود که آقا سبحان با مامان و باباجون رفت تا یه به قول خودش بادبادک بازی کنه.

همونجا لوازم ساخت بادبادک رو خریدیم و شروع کردیم به ساخت...

 




بازدید : 305 مرتبه | موضوع :
175
تاريخ : جمعه 28 شهريور 1393 | نویسنده : مامان مریم

این بار قرار بود از لابلای خط خطی با مداد مشکی، شکل و نقاشی پیدا کنیم

اول خط خطی:

باز هم خط خطی:

و حالا، پیدا کردن بادکنکهای رنگی




بازدید : 301 مرتبه | موضوع :
174
تاريخ : جمعه 28 شهريور 1393 | نویسنده : مامان مریم

قرار بود با تراشه های مداد کلاژ درست کنیم

داستان از تراشیدن مداد شروع شد

سبحان که تا الان مداد نتراشیده بود خیلی خوشش اومد

 

 

بعد نوبت کشیدن نقاشی و چسب روی کاغذ بود که پسر گل من از عهده اش خیلی خوب براومد

اما از اونجایی که تمام موضوعات زندگی آقا سبحان به ماشین ختم می شه، این بار هم کشیدن خط و چسب و چسباندن تراشه مداد به ماشین ختم شد

و البته نتیجه نهایی کلاژ در دفتر:




بازدید : 192 مرتبه | موضوع :
173
تاريخ : جمعه 28 شهريور 1393 | نویسنده : مامان مریم

 




بازدید : 281 مرتبه | موضوع :
172
تاريخ : جمعه 28 شهريور 1393 | نویسنده : مامان مریم

امروز متوجه شدم که گوشیم برنامه ای داره که باهاش می تونم حجم عکسها رو کم کنم واین ینی می تونم بدون استفاده ازلپ تاپ و رقیب ( آقا سبحان) عکسها رو توی وبلاگ بذارم. واقعا خییییلی خوشحالم

عشق کوچولوی مامان خاطرات این مدت که عکس نذاشتم و مطلب آپ نکردم همه پیش مامان محفوظه. انشالله سر فرصت همه رو می ذارم

 




بازدید : 299 مرتبه | موضوع :
171
تاريخ : يکشنبه 29 تير 1393 | نویسنده : مامان مریم

از عید تا حالا شیراز نرفته بودیم

به محض ورودمون به منزل آقای زارعی همه منتظر بودن که سبحان بپرسه اسمت چیه... آخه عید از همه اسمشونو می پرسید، حتی مثلا می پرسید: پرنیا اسمت چیه؟

مشغله این روزا باعث شده کمتر خاطراتشو بنویسم و بعضی خاطره ها اصلا توی ذهنم کمرنگ بشه.

هر روز خاطرات خودشو داره، خیلی دوست دارم خاطرات هر روزشو بنویسم.

مهمترین خاطرات این روزای سبحان حرفای آنچنانی هست که می زنه و تکه کلامهای بامزه ای که همه رو می خندونه، مثلا می گه:

بذار برم ناهارمو بخورم، چه فرقی می کنه

بریم پارک بازی کنیم، چه فرقی می کنه

البته به زبون خودش حرف «ر»، «ل» تلفظ می شه

یا کلمه شاید که خیلی جاها ازش استفاده می کنه، مثلا:

داریم می ریم مسافرت،شاید، نمی دونم

کاری که واقعا داره انجام می ده رو هم با شاید می گه.

 

یا یکی از شیرین ترین جمله هایی که می گه ایشالا گفتنشه. مثلا:

سبحان باید غذا بخوره بزرگ شه، بره مدرسه، ایشالا

 

کاش می شد اینجا فایل صوتی گذاشت. صداهاش و فیلماشم هست.

دیروز برای بازدید از دفتر نماینده محلات رفته بودیم اونجا، اسم آقای صاحب نمایندگی احمدی بود. سبحان صداش می کرد: به مدی، بححمدی.... حسابی هم با هم دوست شده بودن و با تبلت آقای احمدی ماشین بازی می کرد. اول رو تبلت بازی نصب نبود، سبحان گفت: آگای بحمدی بلای سپحان ماشین داللود می کنی بازی کنه؟

 




بازدید : 296 مرتبه | موضوع :
167
تاريخ : جمعه 23 خرداد 1393 | نویسنده : مامان مریم

باز یه آخر هفته دیگه و یه سفر کوچولوی دیگه

این بار مامان نرگس هم به اصرار آقا سبحان باهامون اومد طالقان. خیلی خوش می گذره، سبحانم مث خودمون عاشق طبیعت و گل و گیاهه. دیروز و امروز با هم کلی توی زمینهای اطراف و باغهای آلبالو و گیلاس و گردو وآلو گشتیم و تا تونستیم میوه خوردیم و سبحان با همه وجود لذت برده...

 




بازدید : 327 مرتبه | موضوع :
164
تاريخ : پنجشنبه 8 خرداد 1393 | نویسنده : مامان مریم

امروز آقا سبحان برای اولین بار، جوجه دار شد. براش از مجتمع بوستان پونک دوتا جوجه محلی خریدم که دیرتر بمیرن.

البته از الان به سبحان این ذهنیت رو دادم که پرواز می کنن می رن تو آسمون

امیدوارم هیچوقت نمیرن

از وقتی خریدیمشون تا ماشین خودش پاکتشونو گرفت دستش، بعد هم با هم رفتیم از سوپرمارکت دوتا کارتن گرفتیم تا لونه شون باشه

وقتی اومدیم خونه براشون یه ظرف آب و بیسکویت گذاشتم، که سبحان همون اول ظرف آبو خالی کرد تو کارتنا

این طفلکیا رو همچین فشار می داد که جیغشون می رفت هوا!

یه بارم یکیشونو شوت کرد، درست عین توپ!

وقتی هم تو دست می گیردشون پرتشون می کنه رو زمین، البته تقریبا یاد گرفت که آروم بذاردشون زمبن

مدام هم می گه بریم به جوجه ها سر بزنیم...

 




بازدید : 318 مرتبه | موضوع : اولینها
163
تاريخ : پنجشنبه 8 خرداد 1393 | نویسنده : مامان مریم

امروز سبحانو بردم پارک تا هم دوچرخه سواری کنه و هم بازی. از همون اول یه دختر بچه مدام میومد سمت سبحان. من اول فکر کردم بخاطر دوچرخه است اما وقتی دوچرخه رو گذاشتم توی خونه و برگشتم متوجه شدم که موضوع از چه قراره!

این هستی خانم عاشق لپای سبحان شده بود و از هر فرصتی برای کشیدن لپای سبحان استفاده می کرد، جوری که وقتی برگشتیم خونه سبحان صورتش قرمز شده بود.

 

 

یه پسربچه دیگه هم توی پارک بود که اسمش ماهان بود و سبحان صداش می کرد: هاهان!

 




بازدید : 322 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد