هدیه آسمونی

هدیه آسمونی

زندگی جدید در آلمان

امروز سومین روز زندگی ما در آلمانه. یه شرایطی برامون پیش اومد که مجبور شدیم بیایم اینجا... کم کم خاطرات جدید و جالب زندگی در زیر آسمون آبی و شهر آروم نورنبرگ رو براتون می نویسم امروز ما با هم به اولین مهد کودک نزدیک خونه رفتیم که البته گفتن جا ندارن. اما سبحان حدود یک ساعت بازی کرد و بعد یک ربع گفت من همینجا می مونم شما برو...
31 شهريور 1394

جشنواره بادبادکها

دیروز جشنواره بادبادکها بود که آقا سبحان با مامان و باباجون رفت تا یه به قول خودش بادبادک بازی کنه. همونجا لوازم ساخت بادبادک رو خریدیم و شروع کردیم به ساخت...  
29 شهريور 1393

پیدا کردن اشکال

این بار قرار بود از لابلای خط خطی با مداد مشکی، شکل و نقاشی پیدا کنیم اول خط خطی: باز هم خط خطی: و حالا، پیدا کردن بادکنکهای رنگی ...
28 شهريور 1393

بدون عنوان

قرار بود با تراشه های مداد کلاژ درست کنیم داستان از تراشیدن مداد شروع شد سبحان که تا الان مداد نتراشیده بود خیلی خوشش اومد     بعد نوبت کشیدن نقاشی و چسب روی کاغذ بود که پسر گل من از عهده اش خیلی خوب براومد اما از اونجایی که تمام موضوعات زندگی آقا سبحان به ماشین ختم می شه، این بار هم کشیدن خط و چسب و چسباندن تراشه مداد به ماشین ختم شد و البته نتیجه نهایی کلاژ در دفتر: ...
28 شهريور 1393

یه خبر خوب

امروز متوجه شدم که گوشیم برنامه ای داره که باهاش می تونم حجم عکسها رو کم کنم واین ینی می تونم بدون استفاده ازلپ تاپ و رقیب ( آقا سبحان) عکسها رو توی وبلاگ بذارم. واقعا خییییلی خوشحالم عشق کوچولوی مامان خاطرات این مدت که عکس نذاشتم و مطلب آپ نکردم همه پیش مامان محفوظه. انشالله سر فرصت همه رو می ذارم  
28 شهريور 1393

سفرنامه شیراز

از عید تا حالا شیراز نرفته بودیم به محض ورودمون به منزل آقای زارعی همه منتظر بودن که سبحان بپرسه اسمت چیه... آخه عید از همه اسمشونو می پرسید، حتی مثلا می پرسید: پرنیا اسمت چیه؟ مشغله این روزا باعث شده کمتر خاطراتشو بنویسم و بعضی خاطره ها اصلا توی ذهنم کمرنگ بشه. هر روز خاطرات خودشو داره، خیلی دوست دارم خاطرات هر روزشو بنویسم. مهمترین خاطرات این روزای سبحان حرفای آنچنانی هست که می زنه و تکه کلامهای بامزه ای که همه رو می خندونه، مثلا می گه: بذار برم ناهارمو بخورم، چه فرقی می کنه بریم پارک بازی کنیم، چه فرقی می کنه البته به زبون خودش حرف «ر»، «ل» تلفظ می شه یا کلمه شاید که خیلی جاها ازش استفاده می کنه، مث...
29 تير 1393

سفر به طالقان با مامان نرگس مهربون

باز یه آخر هفته دیگه و یه سفر کوچولوی دیگه این بار مامان نرگس هم به اصرار آقا سبحان باهامون اومد طالقان. خیلی خوش می گذره، سبحانم مث خودمون عاشق طبیعت و گل و گیاهه. دیروز و امروز با هم کلی توی زمینهای اطراف و باغهای آلبالو و گیلاس و گردو وآلو گشتیم و تا تونستیم میوه خوردیم و سبحان با همه وجود لذت برده...  
23 خرداد 1393

سبحان و جوجه هاش

امروز آقا سبحان برای اولین بار، جوجه دار شد. براش از مجتمع بوستان پونک دوتا جوجه محلی خریدم که دیرتر بمیرن. البته از الان به سبحان این ذهنیت رو دادم که پرواز می کنن می رن تو آسمون امیدوارم هیچوقت نمیرن از وقتی خریدیمشون تا ماشین خودش پاکتشونو گرفت دستش، بعد هم با هم رفتیم از سوپرمارکت دوتا کارتن گرفتیم تا لونه شون باشه وقتی اومدیم خونه براشون یه ظرف آب و بیسکویت گذاشتم، که سبحان همون اول ظرف آبو خالی کرد تو کارتنا این طفلکیا رو همچین فشار می داد که جیغشون می رفت هوا! یه بارم یکیشونو شوت کرد، درست عین توپ! وقتی هم تو دست می گیردشون پرتشون می کنه رو زمین، البته تقریبا یاد گرفت که آروم بذاردشون زمبن مدام هم می گه بریم به جوجه ها...
8 خرداد 1393

سبحان و هستی در پارک

امروز سبحانو بردم پارک تا هم دوچرخه سواری کنه و هم بازی. از همون اول یه دختر بچه مدام میومد سمت سبحان. من اول فکر کردم بخاطر دوچرخه است اما وقتی دوچرخه رو گذاشتم توی خونه و برگشتم متوجه شدم که موضوع از چه قراره! این هستی خانم عاشق لپای سبحان شده بود و از هر فرصتی برای کشیدن لپای سبحان استفاده می کرد، جوری که وقتی برگشتیم خونه سبحان صورتش قرمز شده بود.     یه پسربچه دیگه هم توی پارک بود که اسمش ماهان بود و سبحان صداش می کرد: هاهان!  
8 خرداد 1393